بـیـغــــوله
بیغوله ی من
درست
مثل بچه ها،که هیچ تعریفی از مرگ توی ذهنشان ندارند ، من هم هیچ تعریفی از رفتن تو
ندارم...صبح
ها که بیدار میشوم مدام به گوشی نگاه میکنم ....انگار منتظر چیزی هستم....الکی
فکرمیکنم میخواهد اتفاق خوبی بیفتد...میخواهد خبری از تو بشود ......انگار قرار
است وسط این همه دغدغه های زندگی ام بیایی و بگویی همه چیز شوخی بود....
بیایی و بگویی همه چیز نقشه بود برای سورپرایز کردنم .....که من هم ذوق زده بشوم
از آمدنت ..... دلم
یک چیزیش هست.....بی تفاوت و سرد شده.......من هم سعی میکنم به روی خودم
نیاورم.....به روی خودم نیاورم که چه ها گذشته بر من .... ادای
انسانهای بی درد را بازی کنم....که بگویم هیچ مشکل و غمی ندارم.........که همه چیز
بروفق مرادم هست....که لبخند مثل همیشه بر لبانم باشد... تا مبادا بفهمند در درونم چه میگذرد........... باز
پلک هایم داغ شده.....چقدر سنگینم این شب عیدی ....!! خدایا ! دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم بیا تا دل کوچکم را خدایا ، فقط با تو قسمت کنم خدایا ! بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو به سوی دلم بیا ، پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم خدایا! کمک کن به من نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر فرشته همان شهر دوری که بر سردر آن کسی اسم رمز شما را نوشته خدایا! کمک کن که پروانه ی شعر من جان بگیرد کمی هم به فکر دلم باش مبادا بمیرد ... خدایا! دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت اگرچه شکسته شبی می فرستم برایت « عرفان نظرآهاری » خدا با ما بود .... تو ، در آنسوی زمان ایستاده بودی و من در این سمت زمین ... و تنها او می توانست برای رسیدن ما به هم زمین و زمان را به هم بدوزد !! « سید حسین متولیان » سال ها گفتیم ما از کربلا از شهید عشق و میدان بلا از غمش بر سینه و برسر زدیم بوسه بر گهواره ی اصغر زدیم باز هم گفتیم : مظلوما حسین ! بی کس و بی بال و پر ، تنها حسین ! او ولی اینگونه در آنجا نبود با خدایش بود ، او تنها نبود بود سیمرغی ، نه سیمرغ خیال داشت آن سیمرغ ، هفتاد و دو بال کربلا پیچیده مثل راز بود بهترین ، غمگین ترین آواز بود ما نفهمیدیم عمق راز را معنی زیباترین آواز را کربلا محدود شد بر سر زدن گل به سر مالیدن و پرپر زدن تشنه لب گفتیم و هی خوردیم آب گریه کردن شد برای ما ثواب کربلا یعنی دو نیرو ، خوب و بد یک طرف ایمان و یک سو دیو و دد یک طرف علم خدا و روشنی یک طرف جهل و سیاهی ، دشمنی کربلا یعنی که فردا باز هم این حقیقت هست و این آواز هم باز فردا کربلاها می رسد عشق می آید ، بلاها می رسد... بعد از آن هم کربلا تکرار شد کربلاها در زمین بسیار شد گرچه نامش بود نام دیگری نام دیگر داشت هر خون پیکری باز هم از جغدهایی خشمگین ریخت فوجی از کبوتر بر زمین ما فقط در نینوا جا مانده ایم غافل از این کربلاها مانده ایم «محمود پوروهاب» چقدر ساده فراموش می کنی
... و چقدر دیر از یاد می روی.... . بی خبری هم درد بزرگی ست ؛ تا به حال تجربه کرده
ای ؟؟!! از حال من اگر می پرسی ...... خوبم ...... اما (به قول شاعر) تو باور نکن ...... دقیقه
های بدون تو نفرت انگیزند و درد
بر در و دیوار خانه می ریزند شکوفه
های درختان خانه هم انگار بدون تو
، همه در انتظار پاییزند دو چشم
منتظر من چرا نمی فهمند که باید
از تو و چشمان تو بپرهیزند؟ چقدر
نبض دلم تند می زند انگار تمام
ثانیه ها از سکوت لبریزند و لحظه
ای که تو باید می آمدی هم رفت نشد
اهالی اینجا ز شوق برخیزند نشد من
و تو برای همیشه ما باشیم نشد
نگاه من وتو به هم در آمیزند تمام
روز بدون هدف در این فکرم که لحظه
های بدون تو نفرت انگیزند شاید این شعر قیصر رو بارها و بارها خونده باشید.اما اینجا گذاشتمش چون دلم بدجورهواشو کرده بود... آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست "بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت "آیا" ز یاد رفت و"چرا" در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست "زنده یاد قیصرامین پور" تو چه می خواهی از این فصل غم انگیز، از من ؟ از دلم ، از تن خشکیده ی پاییز ، از من ؟ من مگر از تو به جز عشق چه میخواهم ، کو شور چشمت که شوی یک شبه لبریز از من ؟ سبزی دشت ترین شالی بابل از توست سرخی باغ ترین شاخه ی تبریز از من ! آتش بکر جهنم به رگانم جاری ست آی ققنوس ترین حادثه ! برخیز از من این چه جنگی ست میان من و تو ؟! زخم از توست چشم پر خون و دل غرقه به خون نیز از من من اگر کفرم از این پس تو خدا باش و ببخش باز پیغمبری از عشق برانگیز از من اعتمادی به من و عشق و دل شاعر نیست پی آرامش خود باش ؛ وبگریز از من... «مریم مایلی زرین» باشد... به میهمانی دلها نیامدی باشد... دوباره حضرت آقا نیامدی گفتم برای آمدنت گل بیاورند گل بود و عشق بود ولی ...ها ؟ نیامدی ! می سوختیم در تب پروانگی خویش وقتی که از حوالی بالا نیامدی ! هی شعر می شدیم ولی شعرهای زرد خشکیده ، بی رمق ، پر ِ اما ...نیامدی یک بار دیگر با دل پر سوز من بگو آقا ؟ بگو که آمده ای یا نیامدی ؟ فریاد می کشم ای عشق ، آی ! خورشید ، ماه ، حضرت دریا ... نه... آمدی... «حامد حجتی» ... و ایزد با چه معجونی سرشت آب و گل ما را که این سان می برند آسان ، پری رویان دل ما را من و تو نیمه ی یکدیگریم و هر دو دلتنگیم که کامل می کند غم ، نیمه ی ناکامل ما را همان بهتر جدا باشیم از دنیای هم وقتی دو چندان می کند دل بستن ما ، مشکل ما را فریب بازی چرخ و فلک را خورده ای ، بگذار بچرخاند فلک ، اینبار دور ِ باطل ما را به هر در ، جان به کف رفتیم و برگشتیم با حسرت مگر که مرگ گیرد تحفه ی ناقابل ما را «سعید توکلی» تلاش بی وقفه ام در انکار تو همیشگی ست ؛ حتی درست همین حالا. گذشته را تماشا می کنم....شیطنتهایمان به دست باد سپرده شد و ناتمام ماند... سکوتت در پس فاصله ها آغاز شد... حماقت به جان خریده شد.... . پریشانی ام به اجبار حبس گشت. سیاه بازی شروع شد.... نمایش به پایان نرسیده تو انصراف دادی و من ، از صحنه اخراج شدم ... نقطه ی سیاه زندگی ! به گوش تو رسید ، دلتنگی های شبانه ام می خواهم به گوش خدا برسد ، حرف های نگفته ام؛ با کدامین گلو فریاد کنم ؟؟!! اگر خطا نکنم ، عطر ، عطر ِ یار من است کدام دسته گل امروز ، بر مزار من است گلی که آمده بر خاک من نمی داند هزار غنچه ی خشکیده در کنار من است گل محمدی من ، مپرس حال مرا به غم دچار چنانم ، که غم دچار من است تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد خود این خلاصه ی غم های روزگار من است بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم اگرچه سوخته ام ، نوبت بهار من است « فاضل نظری » پس از تو شعرهایم نقطه ی آغاز کم دارد غزل هایم همیشه صنعت ایجاز کم دارد تمام خاطرات قرن هشتم با من است اما زبان واژه هایم یک دهان آواز کم دارد پس تو ای بهار شاعران ! فصل غزلخوانی پرستوی خیالم وسعت پرواز کم دارد اگرچه می شود با هرکسی حرفی زد اما دل برای انعکاس دردها ،هم راز کم دارد «کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش» سر شوریده ام انگار چیزی باز کم دارد زمان لبریز شعر و شاعر است اما غزل هایم برای همنشینی ، حافظ شیراز کم دارد «اسماعیل سکاک» چه ساده باختن را آموختم............. و تو چه آسوده خاطر ،شادی ِ برنده شدن را به جشن نشستی. در انتهای زمان قرار گرفتم و همه چیز بی رنگ شد.... با این خیال که این نیز چون گذر ایام می گذرد؛ امروز را به دیروز و فردا را به امروز سپردم؛ وحالا ، من ، چه شاعرانه روزهای بودنت را مرور می کنم... وقتی دست در دست تنهایی ام ، زیر باران ، روی سنگفرش خیابان قدم می زنم ، به یاد دیروزهایی می افتم که سینه ام ، مالامال از شوق جوانی بود و روزگارم با کم و کاستش به خوشی می گذشت... اما تو با من چه کردی که اینچنین باورهایم و آنچه عمری با آن خو کرده بودم ، به راحتی به فراموشی سپردم؟؟!! چه کردی؟؟!!..... همیشه معنی آخر شدن که پایان نیست قسم به جان تو ، دل کندن از تو آسان نیست به باورم چه کسی تا همیشه خواهد گفت کویر سوخته محتاج لطف باران نیست اگرچه سبز شدن روی شاخه ها تنها برای برگ شدن در مسیر طوفان نیست شراب چشم تو ارزانی چنان حسی است که در قداست لب های روزه داران نیست به قاطعیت درهای تا ابد بسته بگو که عاشق دیوانه پشیمان نیست تو می رسی و فراموش می شود همه چیز مجال گفتن از درد روزگاران نیست «مهدی رمضانی»(سها)
و تمام سختی این 2 سال به لحظه ای از یادم
برود....یادم برود که در اردیبهشت چه سفر بدی داشتم....یادم برود که شهریورها چه
زجرآور است....یادم برود...
طوفان هم
اگر بود حالا دیگر باید تمام میشد ..........نمیدانم این دیگر چه غوغایی ست در من
که تمامی ندارد.....
راستی ، حالت چطور است ؟؟ روزگار به کامت هست ؟؟ زندگی ات رنگ عشق دارد ؟؟
دلت خوش هست ؟؟ با پاییز غم انگیز چه می کنی ؟؟ پاییزی که تداعی کننده ی شروع و
پایان های بسیاری ست .... قهر و آشتی کردن های کودکانه ....
برای من امسال پاییز طور دیگریست. تنهایی ام بزرگتر شده ... خستگی ام بیشتر ... روحم
کلافه تر ... دغدغه هایم وسیع تر ... نبودنت پررنگ تر ... و دلم تنگ تر.....
غروبها که پای پیاده به خانه برمی گردم ، اتفاقات و اخبار
گذشته را ، درست مثل یک پازل کنار هم قرار می دهم ..... و تنها به این نتیجه می رسم که همه ی چیزهایی که دیده ام و شنیده ام ، حقیقت دارد . اما نمی دانم چرا دلم
باور نمی کند ....... بیچاره دلم !!
این روزها کار من شده مقایسه ی دیگران با تو !! ..... نگران
نباش .... تو همیشه برنده ای .... کسی جایت را نگرفته ......
روشنک
ارتیاعی
درد را احساس کردم ...عرق سرد بر بدنم نشست...اما، دم نزدم ....
| Design By : Pichak |

